X
تبلیغات
عشق من پسرم






















عشق من پسرم

منو بابایی خیلی خیلی دوستت داریم

 

تولد حضرت فاطمه(س)روز زن و روز مادر رو به همه مامانا مخصوصا مادرشوهرعزیز و مامان مهربون خودم تبریک میگم . مامان عزیزم از همینجا دستان پرمهرتو میبوسم.

سلام دوستای گلم حال شما . ایشالا سال خوبی رو شروع کرده باشین و تا آخرش هم براتون همینطور سرشاراز خوبی وخوشی وسلامتی و موفقیت باشه . چه خبرا چی کارا کردین کجاها رفتین ؟ من مسافرت تو عید رو خیلی دوست دارم  چون همه جا سرسبز و هوا هم که عالیه . امسال هم قراربود با بابااینا و خواهرم اینا بریم بوشهر .همه چی آماده وسایلا جمع کرده که باخبرشدیم خواهرم نی نی دارشده (آخییییی عزیزمممم اونقدر خوشحالم که بیصبرانه منتظرم این چند ماه زودی بگذره) دیگه بابام گفت یا هممون میریم یا هیچکدوم . قرار شد خودمون تنها بریم که دیگه حوصلمون نگرفت و ما هم نرفتیم .

یه روز از صبح زود برا صبحونه تا شام رفتیم بیرون . صبح صبحونه رو تو راه دزفول خوردیم بعدش رفتیم نمایشگاه هوایی پایگاه چهارم شکاری .بعدش برا ناهار رفتیم منطقه چم گلک با یه جا وهوای عالی .تا بعدازظهر اونجا بودیم بعد اومدیم فروشگاه خانه وکاشانه دزفول که تازه افتتاح شده ولی یکم خورد تو ذوقمون آخه من خانه وکاشانه شمال رو رفته بودم و وسایلش خیلی بهتر وکاربردی تر بود .خلاصه یه دور زدیم و بعدش هم من که عشق پلاسکو یه دوتا فروشگاه بزرگ هم اونجا بود و رفتیم و بعد شام خوردیم و اومدیم خونه .

 خب از روز اول عید بگم که امیرعباس  بیصبرانه منتظرش بود . از چندروز قبل رفت و ماهی خرید . از ظهر هم طاقت نیاورد و با کمک هم سفره رو چیدیم .

در حال کمک کردن برا چیدن هفت سین

عشق من همسرم و گره محکم این عشق پسرم خدایا حافظشان باش

 

اینم تخم مرغ پخته سفرمون

عکس عشقولانه پدروپسر خونه بابابزرگ

از یک هفته قبل از عید شروع کردم شیرینی درست کردن . تمام شیرینی های عید برا پذیرایی از مهمونامونو درست کردم . چند سری هم برا جاهاییکه رفتیم عید دیدنی درست کردم و بردم .  تو اینمدت پسرک هم کمکم بود .

این تارت نارگیلی خیلی قشنگ و خوشمزه بود

شیرینی ها از راست  کوکیز گردویی - نسکافه ای - برنجی - فلورنتینا - نخودچی - گردویی شکلاتی و میکادو

شکلاتها هم با طعم پرتقال و کاکائو

یه روز هم برادر عزیزم هممون رو براناهار دعوت کرد رفتیم بیرون . یه بره خرید و همونجا تمیز کردن و جاتون خالی یه کباب عالی نوش جان کردیم . دستت درد نکنه داداشی .  اینجا هم امیرعباس وحبیب ومهرنگار دارن  تمیزکردن وتکه کردن بره رو نگاه میکنن .

امسال هم مثل هرسال دوسری مهمون داشتم یکی فامیلای علی یکی هم فامیل خودم .هرسری هم ۵۰ نفر بودن . از صبح زود شروع میکردم درست کردن دسر و خورشت بعدازظهر هم چیدن سالاد وپخت برنج و بقیه تزئینات .دیگه بعدازظهر هیچ کاری نداشتم .هرکی میومد کمک تعجب میکرد که کاری نیست .

نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 10:11 توسط مامان ناهید| |

 

امروز اومدیم با یه پست کاملا برفیییییی . امیرعباس تا حالا برف ندیده بود .چون تا حالا میگفتم کوچیکه سرما میخوره .  یه روز جمع وجور کردیم و با بابام اینا و خواهرم اینا وخونه پسرداییم رفتیم تاراز . ولی از شانسمون روز قبلش امیرعباس دندونش آبسه کرد و یه طرف صورتش ورم کرد .دیگه بردیمش دکتر چندتا شربت بهش داد .سروقت بهش دادم خورد خداروشکر زودی خوب شد ولی اون روز زیاد سرحال نبود .

اولین لحظه ای که برف دید و گلوله درست کرد . فدای اون صورتت برم عزیزم

پدر وپسر در حال ساخت آدم برفی

دخترداییم یه راهکاری نشونم داد که خیلی خوب بود و دیگه دستکش ها خیس نمیشد . گفت دستکش یه بارمصرف بپوش روی بافتنی و دورشو هم چسب بزن که درنیاد . تا وقتی که اومدیم هم همش ازش تشکر میکردم برا این راهکارش

از خونه هویج آورده بود برا آدم برفیش . از روز قبلش میگفت مامان برام هویج آماده کن که ببرم .

اینم فاطمه خانم نوه داییم (دوتا داییم)

بابام بازنشسته سازمان برق هستش. هر جا میریم کنار دکلای برق عکس میگیره و برامون توضیح میده .

هفته بعدش هم رفتیم لالی . روی پل لالی ( پل سردار اسعد بختیاری)

و اما عکسای شاگرد ممتازی گل پسری که بخاطر شاگرد اول بودن تو مدرسه زدن .

این کیک رو هم هفته پیش برا مدرسه همسری که دختراشون جشن تکلیف داشتن درست کردم .

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 7:35 توسط مامان ناهید| |

 

 سلام دوستای گلمحال شما .خیلی دلم میخواست بیشتر از این میومدم و مینوشتم ولی خب باور کنید اصلا فرصت ندارم و اینمدت خیلی کار دارم . من عملا یه صبح تا ظهر بغیر از کارای خونه کمی وقت دارم که اونم میرم کلاس . از ظهر که امیرعباس میاد دیگه مشغول درس ومشق و سروکله زدنم تا شب . البته دیگه از شنبه کلاس دومم هم شروع میشه و بعدازظهرها دوساعت میرم کلاس . خداروشکر امتحان کتبی وعملی کیک ساز رو دادم و از ۱۰۰ نمره ۹۷ گرفتم . همه اینهارو مدیون همسر عزیز ومهربونم هستم که صبورانه وقتی از مدرسه میومد و خسته بود ولی منو تا کلاس میبرد. علی عزیزم همینجا ازت تشکر میکنم و عاشقانه دوستت دارم

 

مرد بودن یعنی داشتن دستانی که گرمی اش تا  قلب عشقت

شعله بکشد...

مرد بودن یعنی در عین بزرگی برای خانمت فروتنی کنی

در عین قدرت خواسته ی اورا به خواسته ی خود ترجیح دهی..

مرد بودن یعنی خانه ی ساده و کوچکت را برای همسرت تبدیل به

بهشت کنی تا ذره ای از آن را با تمام دنیا عوض نکند...

مرد بودن یعنی اینکه وجودی لبریز از مهربانی داشته

باشی و شاهزاده ی سرزمین قلب بانویت شوی و اورا مست

از خوشبختی کنی...

مرد یعنی "تو" که این نوشته وامدار خوبیهای بی نهایت توست...

  

اینام دسر های جدیدی که درست کردم . خودم خیییییلی ازشون خوشم اومد . بخاطر اینکه علی رنگ فیروزه ای دوست داره این رنگیشون کردم .  

مدتیه بازار که میرم سرگرمیم وخریدم میشه خرید قالب .اونقدر قالبهامو دوست دارم . تک تک انتخابشون کردم .حالا یه بار عکساشونو میزارم

اینم دسر شکلاتی بینظرو فوق العاده

 

اینم کیک های لقمه ای و کوچولوم

 

برا امتحان عملی مافین کشمش وگردو باید درست میکردیم و کیک خامه ای تزیین شده

اینم میز کار من تو آموزشگاه

 

حالا عکسهای گل پسرمون که فکر کنم دیدنشون تو این هوا میچسبه و حسابی سردمون بشه

قابل توجه خاله لیلا اینم روژینا خانم گل( نوه خالم)

هفته دیگه دوتا جشنواره غذا پشت سر هم هست که میخوام شرکت کنم . حالا بعدا میامو عکساشو میزارم

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 8:53 توسط مامان ناهید| |

 

دیروز علی میخواست بچه های مدرسشونو ببره اردو که امیرعباس هم گفت میخوام باهات بیام . بهش گفت درس داری عقب میوفتی ولی دوست داشت بره که بهش گفتم یه زنگ ورزش دارن و هنر .بعد زنگ زد به معلم و مدیرشون اجازشو گرفت و صبح زود رفتن . منم براشون کیک درست کردم و کلی وسیله براشون گذاشتم . منم بعد جمع وجورکردن خونه رفتم کلاس بعد از اون رفتم خونه بابام و بقیه خواهرام هم اومدن و یه دورهمی دلچسب داشتیم . بعدازظهر هم بامامان و خواهرام رفتیم دیدن دخترعموم که نی نی گلش آدرینا خانم تازه بدنیا اومده . آدرینا گلی هم نوه عموم میشه هم نوه داییم .

 بعدش هم علی وامیرعباس اومدن دنبالم و اومدیم خونه .حسابی هم بهشون خوش گذشته بود . کلی کیف کرده بود . بازی کرده بود .یه سورپرایز هم داشتن که امیرعباس تو پارک عکس گرفته بود و همونجا عکاس براش گذاشته بود کنار باب اسفنجی و بعد زده بود رو تخته شاسی . عزیزم خیلی قشنگ بود .الان میخوام نصبش کنم تو اتاق.

من همیشه عکسهام با تاخیره  امیرعباس تو عروسی خاله . این وروجک همیشه فراریه از عکس گرفتن .فکر کنم تو دوربین خاله عکسهای بهتری داشته باشه . اگه بود از پیشش میارم و اونارو هم میزارم .

اینم تزئینات تو یخچالی خواهرم . این کیکو من درست کردم

 

بوسه مهربانانه پدر بر سر دختر و آرزوی خوشبختی براشون

خاله زینب و عمو محمود عزیز عروسیتون مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 8:25 توسط مامان ناهید| |

 

سلام دوستای گلم 

وقتی یه مدت آدم نمینویسه هرروز نوشتن براش سختتر میشه . برا اولین بار اینهمه مدت ننوشتم . یه چندوقتش که تنبلی کردم  یه مدتش هم که مشغول عروسی خواهرم بودیم . کلی کار داشتم . هم تزئینات برا عروسی هم خرید لباس برا سه تاییمون . علی که خداروشکر خرید براش راحته .یه بعدازظهر رفتیم یه دست کت وشلوار و یه دست هم بلوز شلوار خرید . براامیرعباس هم خواستم که تو عروسی تیپ اسپرت بزنه ولی خودش اصرار که برا منم باید کت وشلوار بخرید . دیگه ما هم تسلیم شدیم و براش یه تیپ مردونه زدیم . موند خودم که زودتر از اونچه فکرمیکردم لباسم آماده شد ولی بازم دقیقه نود بود .ولی خداروشکر خیلی از لباسم راضی بودم . همه هم تعریف میکردن و میگفتن الحق تیپت خواهر بزرگ عروسانست .

چندروز قبل عروسی هم همش باخواهرم برا خرید جهیزیه و تزئین و چیدن بودیم . خداروشکر همه چی عالی برگزار شد .

شرمنده پسرگلمم هم هستم که نیومدم و از کلاس اولی شدنش بنویسم .درعوض اونم اجازه نداده بود ازش عکس بگیرم تا امروز صبح که این عکس رو ازش گرفتم . پسرم کلی شاگرد زرنگه مخصوصا املاش که خیلی تمیز و درست مینویسه . همیشه هم تایم صبحه .شبها زود میخوابه و صبح ها هم سرحال بیدار میشه . همیشه تو فکربودم که صبح چطوری بیدارش کنم بااین خوابالوییش ولی ظهر که نمیخوابه دیگه شبا زود میخوابه . کلاس اول خیلی کار دارن و همیشه یه چیزی ازشون میخوان .

نرم افزارآرین که روکامپیوتر نصبه هرمناسبتی که باشه تا روشنش میکنی یه عکس میزاره .این عکس رو هم روز عاشورا گذاشت

پسرک ناراحت از عکس گرفتن ما در صبح عاشورا .

الهی من فدای خودت و اون مدال یاحسینت برم .ایشالا امام حسین(ع) همیشه نگهدار تو وهمه بچه ها باشه

این هم شام غریبان خونه خالم  که به رسم هرسال که مامان بزرگ وبابابزرگم بودن میریم اونجا و بچه ها کنار باغچه شمع روشن میکنن

ازظهرکه میریم اونجا بچه ها تو باغچه بازی میکنن تا غروب . چه کیفی هم میکنن . این هم یه اثرهنری ازامیرعباس

این هم خالق اثر هنری

فکرکنم نگفته بودم که کلاس کیک وشیرینی میرم . میخوام تو چند رشته اش مدرک بگیرم بعد بهم مدرک مربیگری میدن تا الان یکیشو رفتم یکیش هم اول آذر شروع میشه .

این رولت و نان خامه ای رو هم درست کردم و بردم سرکلاس

اینارو هم برا امیرعباس درست کردم که برا تغذیه ببره مدرسه

برا زنگ ریاضیشون هم گفتن باید ۳تا ۲۰تا دانه رنگی یا هروسیله دیگه ای بیارین . منم اینارو براش آماده کردم برد

 

چندماه پیش علی با دوستاش وبقیه مدیرا رفتن برا ماموریت وبازدید از مدارس باغملک ازاونجا هم رفتن امامزاده عبدالله . برامون گردو سبز آورد وقتی یکیشو باز کردم داخلش اینطوری شکل قلب بود . کلی ذوق کردم

تو پست بعد عکسای امیرعباس تو عروسی خواهرم و تزیین خوراکی هارو میزارم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 9:5 توسط مامان ناهید| |

 

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی 

 با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

 در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

پ ن : دلم نیومد تو این روزا عکس بزارم .هفته دیگه میام با کلی عکس .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392ساعت 12:17 توسط مامان ناهید| |

 

 سلام دوستای گلم . بازم با کلی تاخیر اومدم با سفرنامه و عکساش . روز ۳شهریور صبح زود بعداز نماز با 

مامان بابای گلم راه افتادیم . طبق معمول امیرعباس خواب بود و تا موقع پیاده شدن برا صبحونه هم بیدار نشد . بعدازظهر رسیدیم کبوترآهنگ و رفتیم خانه معلم و یه اتاق گرفتیم و اونجا بودیم تا فردا صبحش که صبحونه خوردیم و راه افتادیم . اول رفتیم سرراه زیارت یه پیغمبربود به اسم قیدارنبی(ع) یه هوای خنک و تمیزی داشت . بعد رفتیم گنبد سلطانیه . بعد هم رسیدیم زنجان که بهترین قسمت سفرمون بود . قرار بود بریم خونه  (مهدیس ومحمدراستین عزیز. اول زنجان وایستادیم و من به مامان مهربون مهدیس جون زنگ زدم و آدرس گرفتم و تا یه جائیش رو رفتیم بعد بابای مهربون مهدیس جون زحمت کشیدن و اومدن جلومون . وقتی رسیدیم خونشون مهدیس وراستین داشتن دم حیاط دوچرخه سواری میکردن . وایییی اونقدر خوشحال شدم از دیدنشون . مهدیس جون هزارماشالا خوش خنده راستین جون که ماشالا شیرین زبون  . تو اون یکی دوروزه که خونشون بودیم خیلی بهشون زحمت دادیم و خیلی شرمنده شدیم از این مهمون نوازیشون . زحمت کشیدن و ما رو تو زنجان گردوندن و جاهای دیدنی رو بهمون نشون دادن .کلی هم اصرار کردن که بمونیم  ولی خب زیاد فرصت نداشتیم آخه علی دیگه تو شهریور ماه باید هرروز بره مدرسه . خلاصه روز بعد  بعدازخوردن یه ناهارخوشمزه دستپخت مامان مهربون مهدیس جون که کلی بهشون زحمت دادیم  ازشون خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت خلخال وشب رو اونجا خوابیدیم .

امیرعباس و مهدیس مهربون  تو موزه رختشویخانه که خیلی جای قشنگی بود .

اینجا صبح زود بود که از خلخال راه افتادیم خیلی هوا سرد بود . واز همه بهتر این جاده قشنگ بود که همش تپه های سبز بود و کلبه های قشنگ .

به نظرمن بهترین جاده همین گردنه خلخال به اسالم بود که واقعا قشنگ بود عالی بود .

اینم بابای مهربونم که کلی تو این سفر بهشون زحمت دادیم . ممنونم باباجون

گردنه اسالم به خلخال

اینجا هم بابای مهربون وامیرعباس که خواستن برن بلال بخرن

اینجا هم فروشگاه خانه وکاشانه شعبه بندرانزلی . من خیلی از این فروشگاه خوشم میاد چیزای ریزه میزه خونه و آشپزخونه رو داره . از اینجا یه عینک شنا و یه بسته مداد که نارنجی رنگ بود و مثل زمان مدرسه خودمون بود رو براامیرعباس خریدم به اضافه چیزای دیگه

 

این فرغون و وسایل شن بازی رو هم از انزلی براامیرعباس خریدیم که برد کنار ساحل و کلی باهاشون ماسه بازی کرد.

بیشتر دوست داشت صدف جمع کنه . و خودش ومامان بزرگ کلی جمع کردن . زیاد شنا نکرد و همش میگفت آبش شوره . نه پیش خودمون رودخونه آبش شیرینه اون آب مورد پسندش نبود

بوسه مهربون  پدر برگونه پسر

تو این مدت که نبودم و نرسیدم کامنتهای دوستان رو جواب بدم دودلیل داشت . یکیش که نامزدی خواهرم بود که همش مشغول خرید و تدارک مهمونی بودیم .

زینب جان به شما و آقا محمود تبریک میگیم .ایشالا خوشبخت وسعادتمند بشید.

یکیش هم اینکه دستم رو بدجور با چاقو بریده بودم و هیچ کاری نمیتونستم بکنم  دیگه دیروز پانسمانشو باز کردم .

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 8:18 توسط مامان ناهید| |

 

تلق تلوق تلق تلوق
می رسد این صدا به گوش
صدای رفتن قطار میان خنده و خروش

تلق تلوق تلق تلوق
صدای خنده قطار
پیچید میان کوپه ها
هم توی دشت و سبزه زار

به سوی مشهد می رویم
سری به آنجا بزنیم
در حرم امام رضا
بوسه به درها بزنیم

ما به زیارت می رویم
تا به امام دعا کنیم
نگاه پر محبتی
به گنبد طلا کنیم

ای مار پیکرآهنی
قطار خوب و خوش صدا
اکنون به مشهدم ببر
سال دگر به کربلا    

بالاخره اومدیم با عکسهای مسافرت . ما ۴کوپه بودیم و هممون فامیل .ساعت ۱۲ظهر ازاندیمشک سوار شدیم وساعت ۴بعدازظهر روز بعد رسیدیم مشهد . دوتا نوه داییم هم بودن که تقریبا همسن امیرعباس بودن .اونقدر تو قطار بازی کردن که دیگه غروب شام نخورده خوابیدن .

 

دم در هتلمون

امیرعباس وپسر عمو (شوهرخاله)

 

تو لابی هتل

مشغول انتخاب اسباب بازی همراه بابایی

 

سرزمین عجایب الماس شرق یه جای عالیه برا بچه ها(البته برا مامانا که دیگه باخیال راحت برن خرید)

امیرعباس وباباش رفتن سرزمین عجایب و ۲-۳ ساعت مشغول بودن .ما هم باخیال راحت همشو دور زدیم . من 

عاشق هایپرمارکت مجتمع وصال شدم . خیلی چیزای قشنگی داشت 

اینم شام بچه ها تو الماس شرق .ما کباب ترکی خوردیم ولی بچه ها شام مورد علاقشون پیتزا خوردن

یه روز هم با مترو رفتیم وکیل آباد و باغ وحش .که برخلاف سالای قبل خیلی حیووناش کمتر شده بودن

خواهرم دوتا جانماز ترمه خرید که یه شب بردیمشون حرم و باهاشون نماز خوندیم و تبرکشون کرد.

این انگشتر فیروزه رو هم خواهرم برا مامان خرید . خیلی قشنگه

و از همه بهتر افطاری داخل حرم بود که هر شب قبل از نماز مغرب بهمون میدادن. من مثل سال قبل نخوردمشون

وآوردم برا اوناییکه التماس دعا داشتن و مریض بودن .

اینم گوش فیل ودوغ برا افطار

 

یه روز هم تو حرم با فاطمه جان(رود- خانه) قرار داشتیم و محمدصدرای گل و مامان بابای مهربونش رودیدیم .

هزارماشالاچه گل پسرنازو شیرین زبونی . خوشا بحالشون گفتن تو ماه رمضون هرشب میان حرم تا قبل از سحر میمونن .

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 14:52 توسط مامان ناهید| |

 

سلام دوستای گلم . بازم کلی غیبت داشتم. شرمنده . یه مدت که بخاطر حذف گوگل ریدر حوصله وبلاگ خونی نداشتم(من خودم نداشتم ولی ازوبلاگ بقیه دوستان وبلاگای آپ شده رو میخوندم)بعد هم که زندایی شوهرم به رحمت خدا رفت و تا یه هفته درگیر مراسم بودیم . بعدلب تاب یه قطعه ش سوخت و بردیمش نمایندگی که درستش کنه هنوزم نیاوردنش . الان هم که کامپیوتر ترکید و قفل کرد (الان با لب تاب برادرشوهردارم مینویسم).خلاصه همه چی دست به دست هم داد.

اگه خدا بخواد فردا صبح میخواییم بریم مشهد پابوس آقا امام رضا(ع)ایشالا قسمت همه بشه . خلاصه حلالمون کنید دوستای گلم . رفت تا ایشالا ۱۰روز دیگه که بیاییم . اگه قابل باشم اونجا همتون رو دعا میکنم .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 19:18 توسط مامان ناهید| |

Design By : nightSelect.com