![]() |
![]() |
|
| منو بابایی خیلی خیلی دوستت داریم |
|
عشقت تو قلبمه که بی مقدمه ذکرتو روحمو میبره علقمه دل بی تو آهه خدا گواهه راه تو راهه ما بقی همه بیراهه اشک تو دجلست قلب تو قبلست یوسف کجاست ببینه اربابم چه ماهه سلام دوستای گلم نمیدونم چرا من نمیتونم به روز باشم و برا هر مناسبت یه آپ داشته باشم. ولی خب میدونید هر دفعه یه چیزی پیش میاد مثلا برا شب یلدا نتونستم هیچ مراسمی بگیرم. آخه این چند روزه همش درگیر مریضی بودیم . امیرعباس که بازم سرماخورده بود و خداروشکر الان خیلی خوبه و شبها راحت میخوابه . دیگه هم فعلا نمیزارم بره مهد . بعدش خودم مریض شدم و یه سرماخوردگی سخت گرفتم . باور کنید دیگه اصلا حال دکتر رفتن نداشتم ویه بسته قرص سرماخوردگی گرفتم و خوردم تا یه خورده بهتر شدم. آخه بیچاره همسری شده بود سرویس برا رفتن به دکتر از این طرف امیرعباس از اون طرف هم برادر شوهرم مریض شده بود و روزی دوبار میبردش دکتر. خداروشکر اونم فعلا خوب شده. برا شب یلدا هم بعدازظهر امیرعباس رو بردیم آمپولشو زد از اونجا رفتیم خونه بابام و همسری هم رفت برادرشو برد دکتر . برا اینکه درد آمپول از یادش بره بردمش فروشگاه روبروی خونه بابام و بهش گفتم هر خوراکی خودت دوست داری انتخاب کن برا شب . خودمم آجیل و تخمه خریدم . بعد شام هم رفتیم خونه داییم . میدونید یلدای امسال یه جوری بود واصلا بهمون نچسبید .تلویزیون هم که عین خیالش .
برا دوستای گلی که دستور کوکوی دو رنگ رو میخواستن. اول مواد کوکو سبزی و کوکو سیب زمینی رو جدا درست میکنید بعد کمی رو غن داخل تابه میریزید و اول مایه کوکوسبزی رو داخل تابه میریزید و یکم صبر میکنید تا خودشو بگیره بعد کوکو رو درمیارید ومیزارید رو کاغذ روغنی تو سینی و یه لایه نازک کوکوسیب زمینی روش میکشید و یواش لوله اش میکنید و دوباره میزارید تو تابه و باحرارت ملایم یکم دیگه سرخ بشه بعد درش میارید و برشش میزنید . یه مدل دیگه هم میتونید درست کنید مثل این عکس زیر که من درست کردم . اول کوکوسبزی رو داخل تابه میریزید بعد مایه کوکوسیب زمینی رو روش پهن میکنید و وقتی یه طرفش سرخ شد بر میگردونید و طرف دیگه اش رو هم سرخ میکنید و در ظرف میکشید و به صورت مثلث برش میزنید و اون قسمتهایی رو که برش زدید برمیگردونید. این چند شب امیرعباس با بابایی میره مسجد و مراسم زنجیرزنی رو نگاه میکنه . براش یه زنجیر کوچولو هم خریدم و با خودش میبره ولی خجالت میکشه و نمیره تو صف زنجیر بزنه . دیشب که اومد خونه یه سینی گرفت دستش و بهم گفت مامانی نذری بردار منم برداشتم بعدش گفت برا پسرت هم بردار . برا دخترت هم بردار. وای خدا اون لحظه فقط خدا روشکر کردم بخاطر داشتن این وروجک و گرفتم تو بغلمو فشارش دادم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم دی 1388ساعت 14:41 توسط مامان ناهید |
|
|
سلام دوستای گلم حال شما
به نظرتون آیا من مامان تنبلی ام. آخه تو این مدت یه خورده بیکار نبودم .تو اون سه روز تعطیلی هم که عقد پسر داییم بود و تا چند روز سرگرم بودیم . بزارید از روز جمعه هفته قبل بگم . شبش ما تو خونمون مراسم ختم صلوات داشتیم بعد اینکه مهمونامون رفتن داییم اینا زنگ زدن وگفتن که همه جمع شدیم و شما هم بیایین . منم سریع خونه رو جمع وجور کردم ورفتیم . بزرگترا رفته بودن خونه عروس برا بله برون وتعیین مهریه . تولد دختر خالم بود وکیک گرفته بودن و ما هم برا خودمون تولد راه انداخته بودیم . بعد که بزرگترا اومدن و از مراسم گفتن دیگه اومدیم خونه . شنبه صبح هم همه وسایل خودم و همسری وامیرعباس رو گذاشتم تو ساک و رفتیم خونه بابام . امیرعباس رو گذاشتم پیششون و خودم رفتم آرایشگاه . بعد ناهار هم رفتیم خونه داییم . همه دخترا جمع بودن تو یه اتاق و هر کی مشغول یه کاری بود . هر کدممون که میومد وساکشو میزاشت اونجا تکیه میدادیم بهش . دختر خالم مسخره میکرد ومیگفت نگاه کن انگار تو ترمینال یا راه آهن نشستن خلاصه شام خوردیم و آماده شدیم برا رفتن به تالار . منم اول کت وشلوار وکروات امیرعباس رو تنش کردم و بعد تا خودم آماده شدم وروجک رفته بود با بچه ها بازی و یه خورده لباسشو کثیف کرده بود منم سریع عوضش کردم و ایندفعه تیپ اسپرت زد تو تالار هم حسابی خوش گذشت . نمیدونم چرا تو مراسمهای عروسی امیرعباس اینقدر ساکته . همش رو صندلی ساکت نشسته بود وفقط نگاه میکرد. یه خرده میرفت پیش بابایی دوباره میومد پیش خودم روز بعد هم همه برا ناهار خونه بابام اینا دعوت بودن و بازم کلی بهمون خوش گذشت ومخصوصا بچه ها که حسابی بازی کردن و آتیش سوزوندن. بعد ناهار هم دیگه داییم اینا و خالم اینا رفتن خونشون و ماهم بعد دو روز اومدیم خونه . اینم حلوایی که برا ختم صلوات درست کرده بودم . امیرعباس در مراسم عقدکنون سفره عقد رو خواهرم درست کرده و اینا هم هدایای عروسه اینم وروجک تو بانکه . تا ما کارهای بانکی رو انجام بدیم گل پسری هم برا خودش رو صندلی سرگرم بود آماده برا رفتن به مهد خواهرم اینا برا ناهار خونمون دعوت بودن. منم پیراشکی و کوکوی دو رنگ و اسنک درست کردم . اینم ژله هایی که برای گلکم درست میکنم تا بیاد ونوش جان کنه من فدای تو گل پسرم برم که تا موقع نماز میشه جانماز کوچولوشو کنارمون پهن میکنه و قشنگ وکامل نمازشو میخونه . بعد نماز هم چند بار دیده بوده من با دستام صلوات میفرستم . اونم یاد گرفته و داره با دستای کوچولوش صلوات میفرسته خییییییییییلی دوستتون داریم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 22:48 توسط مامان ناهید |
|
|
سلام دوستای گلم حال شما
وای دوستای عزیزم واقعا منو شرمنده کردین .ماشالا شما خودتون یه پا کدبانویید وکارای من به پای شیرینی وسالادای شما نمیرسه . طرزتهیه این شیرینی رو میگم .مطمئنا شما خوشمزه تر وقشنگتر اونو درست میکنید. ما به این شیرینی میگیم ناپلئونی . حالا شاید بعضی ها به یه اسم دیگه میشناسن. موادلازم: تخم مرغ ۲عدد پودرقند ۱لیوان شیر ۱لیوان آرد ۲قاشق غذاخوری وانیل نصف قاشق چایخوری کره ۵۰گرم بیسکوییت پتی بور ۲ بسته پودرنارگیل وترافل رنگی مقداری برای تزیین
اول ۲تا تخم مرغ با ۱ لیوان پودرقند رو باهم مخلوط میکنیم وکنار میزاریم . بعد ۱ لیوان شیر با ۲ قاشق آرد رو روی شعله ملایم باهم مخلوط میکنیم ومرتب هم میزنیم تا یه خورده سفت بشه . مواد بالا (تخم مرغ و پودرقند مخلوط شده ) و وانیل وکره رو اضافه میکنیم ویکم دیگه هم میزنیم . غلظتش باید مثل مایه کیک باشه نه خیلی سفت ونه خیلی نرم وروان . بعد ته ظرف رو یه ردیف بیسکوییت میچینیم و روش رو یه لایه مواد پهن میکنیم بعد دوباره یه لایه بیسکوییت ودوباره مواد .تا بیسکوییت ها تموم بشه و لایه آخر هم باید مواد باشه و روی مواد رو هم یه لایه پودر نارگیل وترافل رنگی میریزیم و دو سه ساعت تو یخچال میزاریم بعد درش میاریم وبرش میزنیم . نوش جان عکسای امروز صبح که بیرون بودیم. ایشالا که این دو سه روز تعطیلی بهتون خوش گذشته باشه . ما که جایی نرفتیم واین دورو ورا بودیم . روز پنجشنبه بعدازظهر رفتیم بازار تا برا امیرعباس شال وکلاه بخریم . خدا رو شکر این دفعه گل پسری کمتر اذیت کرد ومنم براش ۳تا شلوار گرم و شال وکلاه ودستکش خریدم و یه مقدار خرید براخونه .ماهی و سبزی کوکو و پلو و خوردن هم خریدم . برا شام هم رفتیم خونه عمه و امیرعباس حسابی با پسرعمه بازی کرد و وقتی اومدیم خونه تو ماشین خوابید .خودمم خیلی خسته بودم امیرعباس رو خوابوندم تو جاش وفقط ماهی ها رو بسته بندی کردم وگذاشتم تو فریزر وسبزی ها رو هم گذاشتم تو یخچال و گرفتم خوابیدم . صبح بعدازخوردن صبحونه امیرعباس باپسر عموش میره بیرون منم بعدازانجام دادن کارها سبزیهای کوکو رو پاک میکنم و میشورم .بعد میرم سراغ سبزی پلو .دارم پاک میکنم که مامانم زنگ میزنه ومیگه که داییهام برا ناهار خونمونن شما هم بیایین . منم میگم کار دارم ولی بعدش دلم طاقت نمیاره و سبزیها و وسایل حمام امیرعباس رو میزارم تو ماشین ومیریم خونه بابام . بعد ناهار امیرعباس رو حمام میکنم ومیخوابونمش آخه شب میخوایم بریم عروسی پسرخاله همسری. بعد با همدیگه بقیه سبزیهارو پاک میکنیم ومیشورم . دخترداییم هم برام خورد میکنه . دور هم نشسته بودیم که پسر داییم زنگ زد وگفت با نامزدم داریم میاییم اونجا. رفته بودن خرید نامزدی . ایشالا هفته دیگه عید غدیر مراسم عقدشونه . اومدن و خریداشونو دیدیم .مامانم هم به عروس روسری پاگشا داد. بعدش گفتن میخوایم بریم برا لباس عروس ویه تعارف هم به ما زدن . منم که عشق لباس عروس با خواهرم و زن داییم و دختر داییهام رفتیم امروز صبح هم هوا بارونی و یکم مه آلود بود .همسری هم که عاشق این هوا گفت بیایین بریم بیرون . منم امیرعباس رو حسابی پوشوندم و زنگ زدم به خواهرم اینا اونها هم گفتن میاییم و رفتیم دنبالشون و با دختر خاله ها باهمدیگه رفتیم .جاتون خالی خیلی هوای خوبی بود . هر کس دلش هوای یه چیزی میکرد ومیگفت تو این هوا میچسبه . بعدش اومدیم خونه بابام و قورمه سبزی خوشمزه مامانم و نوش جان کردیم و اومدیم خونه .امیرعباس وبابایی خوابیدن منم نشستم پای کامپیوتر. اینم یکی از شیطونیهای امیرعباس .البته الان دیگه استخرشو جمع کردم. پ ن : الان وبلاگ صحراجون رو که باز کردم نوشته بود یه همچین وبلاگی وجود نداره وممکنه حذف شده باشه . خیلی نگران شدم . صحرا خانم گل تو رو خدا بیا وبگو که چرا وبلاگ رو حذف کردی . من به نوشته هات عادت کرده بودم . زودی بیا عزیزم .منتظرتم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 14:35 توسط مامان ناهید |
|
|
سلام دوستای گلم حال شما
این هفته امیرعباس ظهرانه است والان با بابایی رفتن و من امروز باهاشون نرفتم خونه بابام . آخه صبح من وهمسری رفته بودیم بانک تا من یه حساب سیبا تو این بانک باز کنم .آخه من تا حالا از بانک مسکن کارت داشتم ولی همسری گفت از طرف ادارشون گفتن که خانمتون هم باید تو این بانک حساب باز کنن. فکر کنم میخوان بهمون هدیه وپاداش بدن آماده برای رفتن به مهمونی . البته این عکس یک ماه پیشه واینجا هم دیگه هواسردشده وباید با شال وکلاه بیرون بره . امیرعباس عاشق خمیربازیه و همش دلش میخواد رنگهارو با هم قاطی کنه . به غیراز این خمیرها که تو عکسه بابایی چند روز پیش یه جعبه بزرگ خمیر براش آورد وبعد ازاینکه نشون امیرعباس داد یواشکی یه مقدارشون رو قایم کردم .آخه بعد چند روز خمیرهای اولی دیگه کثیف میشن منم میندازم دور ویه سری جدید بهش میدم. میره اینجا ورختخوابشو میزاره ومیگه اینجا لونه منه میخوام بخوابم. البته هنوز تشکشو پهن نکرده تا میخوام حبوبات یا سبزی پاک کنم میگه مامانی منم کمک کنم . دیگه وقتی اینطوری با شیرین زبونی بگه منم حرفی نمیزنم ومیزارم کمک کنه و وقتی رفت بیرون دوباره پاکشون میکنم. خیلی دوست دارم امیرعباس همیشه چیزای مقوی بخوره البته همه مامانا اینطورین . برا همین تو خونه براش شیرینی درست میکنم که با شیر وچیزای دیگه درست شده و خداروشکر دوست داره . اینم یه مدل شیرینی که خیلی خوشمزست و با بیسکوییت و شیر وآرد وتخم مرغ درست شده. اینم خریدای پاییزه گل پسری . شال وکلاه ودستکش هم مونده که فرداقراره برم براش بخرم. من عاشق مدل خوابیدن امیرعباس هستم و همیشه دوست دارم تو خواب ازش عکس بگیرم. چند شب پیش برادرم اینا براشام خونمون دعوت بودن . منم رولت گوشت وخوراک مرغ و سالاد ماکارونی و سالاد فصل درست کرده بودم . اون سالاد بالایی رو که میبینید یه سالاد ساده است ولی من خیلی ازش خوشم میاد حالا نمیدونم چراها . احساس میکنم زنگوله ها تکون میخورن وبه نظرتون من یه خورده... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:44 توسط مامان ناهید |
|
|
امیرعباس به مهدکودک میرود.
آره درسته این وروجک شیطون بلای خوردنی الان چندروزه که میره مهد. حالا بزاریدجریان رفتنشو بگم آخه من خودم اصلا موافق نبودم که ازاین سن بره مهد . این مهدکودک نزدیک خونه بابام ایناست وپسر برادرم هم اونجا میره مهد. یه روز که من پسربرادرم رو بردم امیرعباس هم باهامون اومد و وقتی که بیشتردوستاشو اونجا دید واز همه مهمتر دید حبیب(برادرزادم) هم اونجا میره اونم گریه وزاری رو گذاشت که منم میخوام بمونم . باهزار خواهش والتماس آوردمش خونه وبهش گفتم نه کیف مهدکودک داری نه وسایل نقاشی داری بیا بریم اینارو برات بخرم بعد برو . خلاصه روزبعد گفتم اگه دیگه یادش رفت نمیبرمش مهد. ازخواب که بیدارشد باشوق گفت مامانی میخوام با حبیب برم مهدکودک. بعد آماده شدیم رفتیم بازار وبراش کیف و وسایل نقاشی و... خریدیم . ظهر هم بردمش خونه بابام وبا برادرزادم(همسایه بابام اینان) بردمشون مهد وقتی رفتن داخل گفتم امیرعباس مامانی من بمونم یا برم گفت برو خونه باباحاجی من میخوام بازی کنم . بعدازظهرهم که رفتم بیارمشون امیرعباس گفت من که هنوز بازی نکردم میخوام بمونم . خلاصه خیلی شوق مهدکودک روداره .خیلی هم شعر و قرآن یاد گرفته وسوره ناس رو کامل میخونه وچند تاهم پایتخت یادگرفته وتا ازش میپرسم قشنگ ودرست جواب میده. تازه خیلی کامل هم شیرشو میخوره آخه وقتی خونه باشه براش شیرمیزارم شیطونی میکنه ونمیخوره ولی تو مهد دوستاشو که میبینه اونم باشوق خوراکیهاشو ومیوه رو میخوره . وقتی هم میادخونه میگه مامانی همه خوراکیهاموخوردم .منم بهش میگم نوش جان عزیزم و شروع میکنه به خوندن شعرهایی که یادگرفته . وقتی هم که سفره رو پهن میکنم میگه زنگ خوراکی هی امیرعباس وبابایی هردوتاییشون یه تایم هستن وباهمدیگه میرن . منم وقتی تایم ظهرباشن میرم خونه بابام اینا آخه ظهرها که نمیخوابم تو خونه حوصلم سرمیره ولی وقتی تایم صبح باشن خونه میمونم تا کارهارو انجام بدم وناهار درست کنم تا دو تا عشقهام از مهد ومدرسه بیان خونه . این دوتا اردک بادی رو خواهرم برا امیرعباس وحبیب از بندر آورد .یه روز بردیمشون کناررودخونه تا اردکهاشونو بزارن تو آب وباهاش بازی کنن ولی فقط اردکها شنا کردن و این دوتا وروجک پاهاشون رو هم داخل آب نزاشتن و فقط نگاهشون میکردن.
رفته بودیم خونه عمه امیرعباس . پسرش امیرعباس رو هل داد با همدیگه رفتن رو کابینتها و امیرعباس گردن پسرعمه رو گرفت وتلافی کرد. دیروز رفتم وخرید پاییزه گل پسری رو انجام دادم و براش لباس آستین دار و شلوارگرم خریدم ویه باردیگه هم باید برم براش شال وکلاه و سویشرت وکفش بگیرم. بیستر مواقع که میرم بازار امیرعباس رو نمیبرم ولی ایندفعه بابایی گفت امیرعباس رو هم ببریم . اگه بدونید وروجک چه شیطونیهایی کرد دیگه آخرسر با بابایی دعواشون شد. اینجا رفته بودیم تولد پسردایی بابایی تو رو خدا ببینید چه شیطونیهایی میکنه .آخه مخلوط کن برا این چیزاست . رفته از تو کابینت مخلوط کن رو آورده و داره با اسباب بازیهاش پرش میکنه ومیگه میخوام شیر موز درست کنم اینجا هم به یاد کوچولوییهاش رفته و روروکش رو در آورده وهرازچند گاهی سوارش میشه . این شیرینی و خوراکیها رو برادرم وقتی رفته بود آبادان برا امیرعباس آورد. برادرم خیلی منو ومخصوصا امیرعباس رو دوست داره و تو هر سفری که میره براش یه چیزی میاره . اینهارو هم برادرم برا من آورد. دستت دردنکنه داداشی گلم پ:ن: از اون پست آخر دوسه هفته ای میگذره . از تو خونه میخواستم آپ کنم که با این سرعت کم نمیشد .فرصت رفتن به کافی نت رو هم نداشتم . آخه امیرعباس سرماخورده بود وبا وجودی که خیلی مواظبشم و نزاشتم بره مهد دوهفته مریضیش طول کشید وهنوز هم یه خورده صداش گرفته است. پ ن : نمیدونم چرا صفحه نظراتم تو این مدت باز نمیشد .منم که عاشق نظرات شما دوستای گلمم . خدا کنه که با این پست کامنتدونی هم باز بشه. پ ن : دوستای گلم بلاخره بعدازدوهفته صفحه نظراتمون درست شد وباز میشه. دست خواهرگلم درد نکنه که زحمتش رو کشید و قالبش رو عوض کرد .ممنونم عزیزم . پ ن : از مامان محمد طلا هم تشکرمیکنم که راهنمایی کرد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:51 توسط مامان ناهید |
|
|
روزپنجشنبه بعدازظهر میخواستم برا امیرعباس برم خریدپاییزه . ولی وروجک تا غروب خوابید بعد دودل بودم برم یا نه که خواهرم زنگ زد گفت چیپس وماست گرفتم بیایید بریم کناررودخونه .جاتون خالی رفتیم .یه باد خنک میومد خیلی چسبید . دفعه های قبل که رفتیم امیرعباس میترسید تا کنار آب بره ولی این دفعه هردقیقه به بهانه آب خوردن یکی رو بلند میکرد ویه بطری میگرفت دستش و پرآبش میکرد یه ذرشو که میخورد بقیه اش رو هم میریخت زمین بابایی اینقدر خوشحال شد که بلاخره وروجک یه جا نشست وتکون نخورد تا ازش عکس بگیره . روزجمعه صبح هم با مامانم اینا وخانواده داییم رفتیم بیرون . ظهر هم پدر وپسربا همدیگه یه کباب توپ درست کردن . تو رو خدا ببینید چطوری رفته تو آب وچه کیفی هم میکنه اینم وروجک تو پیتزا وافر عاشق سیب زمینی سرخ کرده های وافر با سس . ببینید چه جوری سس رو خالی کرده رو سیب زمینیها چند روزیه که امیرعباس عادت کرده رو پاهام بخوابه .خودش بالش میاره میزاره رو پام تا تکونش بدم وراحت بخوابه . من عاشق این مدل خوابیدنشم . پ.ن: دوستای گلم شرمنده هر کاری کردم نتونستم براتون کامنت بزارم و ارور میداد این پست رو هم با زحمت تونستم ثبتش کنم .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:1 توسط مامان ناهید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من امیر عباس متولد خرداد 86. من بعد از 12 سال انتظار به دنیا اومدم. مامان و بابام منو خیلی خیلی دوست دارن.
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|